تبليغاتX
سوته دلان

سوته دلان

تا حالا عاشق شدی......

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 1 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

دوباره آپ شدم برای تو

+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1385ساعت 8 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

در حسرت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 1 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

این واسه کسی که معمولان بهش میگن سارا حالا اسمش چی خدا میدونه

سلام ناجی من چقدر خوب است تو با منی چقدر بد است من از تو فراری فراموش کرده ام آن روز را که دستم گرفتی مرا از آتش رهانیدی اما من ... زندگی خود را به آتش کشیدم هستی و عمر خود را دل خوش کرده ام به روز تولد تو
اونقدر عاشقت شدم که اسم خودم يادم رفت... نمي دوني بي تو شبها چه جوري خوابم رفت هر چه کردي و بد گفتي و شکستي دلمو از تو رنجيدم ... اما روز بعد يادم رفت ..عشق يعني تا ابد بي سرنوشت.... عشق يعني زندگي تا زير صفر... نميگم مهربوني يا که شيرين زبوني.... فقط اينو ميدونم اوني که ميخوام هموني
اگر روزي احساس کردي مي خواهي گريه کني منو صداکن به تو قول نمي دم که تو رو بخندونم اما مي توانم باهات گريه کنم اگر روزي خستگی تو روواداربه گريزکرد نترس که منو صدا کنی قول نمي دم که باهات راهی بشم اما مي تونم ازت نخوام که اين کارونکني اگر روزي حوصله گوش کردن به کسی رو نداشتي منوصدا کن قول مي دم که خيلي ساکت باشم اما اگر يه روزصدام کردی جوابي نيومدزود بيا که منو ببيني شايد به تواحتياج داشته باشم تنها به تو
من اسم تو را خواهم خواند با همه وجودم قلبم را تقدیم تو خواهم کرد من در وجود تو خلاصه خواهم شد کمکم کن تا از این کشمکش نجات پیدا کنم تا آخر عمر با تو بمانم دوستت دارم
 
قلبم را تقدیمت میکنم تا بدانی بی ریاترینم.اشکی برای اندوهت میریزم تا بدانی پر احساس ترینم شوق وصال حس غریبی است برایت ترسیم میکنم.حس خوشبختی را تا بدانی خوشبخت ترینم موجی از عشق را بر ساحل وجودت میفرستم.تا بدانی عاشق ترینم و شعرم را تقدیمت میکنم تا بدانی که من ساده ترینم
 

I LOVE YOU

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 7 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

اوني كه مي خواستم

اوني كه مي خواستم عهدشو شكست و
 به پاي یک  عشق جديد نشست و

 چش روي آرزوم هميشه بست و
 پشت مه پنجرمون رها شد
 اوني كه مي خواستم مث اشك چكيد و
 تو طول راه يهو يكي رو ديد و
 صداي از ما بهتر و شنيد و
 به خاطر هيچي ازم جدا شد

اوني كه مي خواستم دل ما رو بردو
 تو راه كه مي رفت به يكي سپرد و
 تو خاطرش ، خاطره ي ما مرد و
 يكي ديگه تو روياهاش خدا شد
 اوني كه مي خواستم دل ازم بريد و
 بين گلا يه گل تازه چيد و
 به اوني كه دلش مي خواس رسيد و
 مثل تموم مردا بي وفا شد
 اوني كه مي خواستم زود ازم گذشت و
 يه روزي رفت و ديگه بر نگشت و

منكر مجنون شد و كوه و دشت و
منكر عشق و بودن با ما شد
 اوني كه مي خواستم زير قولش زد و
با يكي ديگه پيش من اومد و
 به خاطر اون به ما گفتش بد و
 عزيز تر از ديروز و از حالا شد
اوني كه مي خواستم شدش از ما سرد و
 پيغام دادش كه ديگه برنگرد و
 بد بودن ما رو بهونه كرد و
 غيبش زد و يك دفعه كيميا شد

اوني كه مي خواستم ما رو بد شناخت و
 هستي شو پيش يكي ديگه باخت و
 قصر من و با يكي ديگه ساخت و
شكر خدا باز ولي پادشا شد
اوني كه مي خواستم من و داد به باد و
رفت پيش اون كس كه دلش مي خواد و
 زد زير عشقش تا يادش نياد و
 اسم منم جز آدم بدا شد
اوني كه مي خواستم من و زد كنار و
 خزونشو يه جوري كرد بهار و

قايم شدش تو يه عالم غبار و
 تقدير ما مثل موهاش سيا شد

اوني كه مي خواستم آخرش گم شد و
 بازيچه ي چشماي مردم شد و
 وارد عشق صد و چندم شد و
 توي خيال كس ديگه جا شد
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 8 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

به این میگن دم اسبی

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 6 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

این چشمها قابل تو را ندارند !

آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم،دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟. بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند

گریه ها امانم را بریده اند. می خواهم حرف بزنم. دلم آنقدرگرفته است، که می خواهم به اندازه هزارقرن گریه کنم. می خواهم نباشم. حس می کنم جایی ازقلبم سوراخ شده است. خسته ازتو نیستم . خسته ازهیچ کسی نیستم. خسته از دوستی ها و دشمنی ها نیستم. خسته ازاین همه دوری هستم.
فاصله آدمها نسبت بهم آنقدرزیاد شده است، که گویی کسی، کسی را درک نمی کند.کسی صدای " دوستت دارم " های کسی را هم نمی شود.همه روابط به قدر پوسته تخم مرغی ،ظریف و ضعیف و شکننده شده است.
صداقت ،کمترخریداری دارد.معامله ،به زیور و زینت و ظاهراست. صداقت را جوابی جز ناسزاگویی های بی رحمانه هیچ نیست. جای دوست و دشمن عوض شده است. خاطر کسی را که بخواهی خاطرت را پریشان وخط خطی می کند.
یا باید مثل همه باشی ، یا اگر مثل کسی نباشی ، لابد مشکلی داری. یا دیوانه ات می پندارند، یا عقب افتاده. بی تمدن.
دلم گرفته است. از خودم. از خودم، که می ترسم مثل دیگران باشم.
تنهایی آدمها با تعدادی ازاشیا ازجنس من یا تو پرنمی شود. جای خالی تنهایی آدمها را کسانی پر می کنند که بفهمندشان.
ازعشق بالاتر، دوستی است. و از دوستی بالاتر ، فهمیدن است. به عشق کسی نیاز ندارم. به دوستی کسی نیاز ندارم. نیازمند کسی هستم که مرا بفهمد. مرا با همه بدی هایم. مرا با همه دارم ها و ندارم هایم. مرا آنگونه که هستم بفهمد.
گریه ،حتی امان نمی دهد تا .....
بگذریم. حرف بسیار دارم. سکوت ، مرا بیشتر می فهمد تا حرف. سکوت می کنم. اینها که می نگارم ،شرح دلتنگی های من است . نه شرح دلسنگی های دوستان. من هرگز گنجشکی را برای خوردن شکار نکرده ام. هرگز خشم نکرده ام. می خواهم مثل خودم باشم. نمی خواهم کسی باشم ،که کسی یا از من خوشش بیاید، یا تعریف و تمجید مرا بکند. من به تحسین کسی نیاز ندارم. دلم می خواهد کسی ، بودنم را، آنگونه که هستم تحقیر نکند.
بغضی سنگین سینه ام را می فشارد.نای گفتن را از من می گیرد.
دیروزها که نه سنم قد می داد ، نه عقلم ، نه زورم، وقتی به کارگری می رفتم سیلی بسیار خوردم . ناسزا بسیار شنیدم. تا زور و زبان دست کسی می افتد سعی می کند قدرتش را نشان بدهد. من از همان روزها تا حالا لبخند تحویل این و آن داده ام. هرگز دست بروی کسی دراز نکرده ام. زبان نیز.
وحالامی خواهم مثل همان دیروزها باشم. ساکت و سربراه. نمی خواهم نه دستم، نه زبانم بد کسی را بخواهد. یا روی کسی بلند شود.کسی را بخاطر آنگونه که هست، تحقیر نمی کنم. حتی اگر مطابق میل و سلیقه و نظر و عقیده ام نیز نباشد.
آنچه نمی پذیرم، زور است. حرف بی منطق است. آزادی تابلویی زیبا نیست که ازدیدن آن لذت ببرم. زهری هم اگر باشد، که دردی را درمان کند ، می نوشمش.آزادی را نه برای خود . نه برای آویزان کردن تابلویش به دیوار زندگی . که برای زیستن مردانه می خواهم.
 
هوای درونم دلتنگ است . دلتنگ. آنچنان دلتنگم که می خوام فقط سکوت کنم. سکوت. سکوت. سکوت.......
گاهی وقتها سکوت همه چیز است. گفته ها سیاهی دفترند . باید از بیرون دادن آنها پرهیز کرد. سکوت، سپیدی درون وحاشیه دفتراست. که نه چشم را می آزارد .نه خاطر کسی را مکدر می کند. دوست خوب کسی است که سپید های دفتردوستی ات را بخواند ، نه آنکه دائم سیاهی هایش را برایت ورق بزند.
هرچیزی اگردرجای خودش نباشد بد است. چه سکوت باشد، چه حرف. گاه ، حرف بد است. گاه سکوت. باید جایش را فهمید. و کسی که می فهمد ، هم برای روزهای همصحبتی ، همدم خوبی است. هم برای روزهای دلتنگی .که فرونپاشی . که زیردست و پای این و آن لگد مال سوء تفاهم ها نشوی.
 
جایش را نمی دانم که درست انتخاب کرده ام یا نه. اما همینجا سکوت می کنم. ازهمین نقطه، در پایان همین سطر.
کسی که طعم واقعی تنها بودن را نچشیده باشد از عشق هیچ نمی داند
 آسمان را قاب می  کنم               
                به تو هدیه می دهم

                                 این چشمها قابل تو را ندارند !

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 8 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

آرزودارم

آرزودارم بگيرد آفتي زيباييت را
              تا كه همچون من بگيري ماتم تنهاييت را
آرزو دارم ببينم در عذاب بي وفايي
اشك غم در چشم همچون آهوي صحراييت را
بشكند قلبت الهي اي كه قلبم را شكستي
اي خدا سامان نگيرد عهد و پيماني كه بستي
خنده بر اشكم زدي با خود پسندي
آرزو دارم تو هم هرگز نخندي
سادگي كردم اگر دل بر تو بستم
ساده بودم ساده بر خاكم فكنديمنتظر لحظه اي هستم که دستانت را بگيرم در چشمانت خيره شوم دوستت دارم را بر لبانم جاري کنم منتظر لحظه اي هستم که در کنارت بنشينم سر رو شونه هايت بگذارم....از عشق تو..... از داشتن تو...اشک شوق ريزم منتظر لحظه ي مقدس که تو را در اغوش بگيرم بوسه اي از سر عشق به تو تقديم کنم وبا تمام وجود قلبم و عشقم را به تو هديه کنم اري من تورا دوست دارم وعاشقانه تو را مي ستايم
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 2 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 6 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 6 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 8 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 8 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

عکس

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 8 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

عکس

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 8 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

رازهای عشق

راز اول عشق:راز عشق در تواضع است . این صفت نشانه ی تظاهر نیست. بلکه نشان دهنده ی احساس وتفکری قوی است. میان دو نفری که یکدیگر را دوست دارند ، تواضع مانند جویبار آرامی است که چشمه ی محبت آنها را تازه و با طراوت نگه میدارد

راز دوم عشق: راز عشق در احترام متقابل است. احساسات متغیرند،اما احترام دو طرف ثابت می ماند. اگر عقاید شریک زندگی ات با عقاید تو متفاوت است، با احترام به نظرهایش گوش کن . احترام باعث می شود که او بتواند خودش باشد.

راز سوم عشق: راز عشق در اين است كه به يكديگر سخت نگيريد . عشقي كه آزادانه هديه نشود ، اسارت است .

 راز چهارم عشق:راز عشق در اين است كه رابطه تان را مانند يك باغ با محبت تزيين كنيد . بذر علاقه ها و عقيده هاي تازه بكار كه زيبايي برويد . ضمنا" فراموش نكن كه باغ را بايد هرس كرد ، مبادا غنچه هاي گل پوشيده از علف هاي هرزه ي عادت ها شود .براي آنكه عشق همواره با طراوت بماند ، بايد به آن مثل هنر ، خلاقانه نگاه كرد.

راز پنجم عشق: راز عشق در خوش مشربي است . شوخي با ديگران را فراموش نكن ، در ضمن مراقب شوخي ها هم باش . شوخي ناپسند نكن . شوخي بايد از روي حسن نيت باشد ، نه نيشدار.

راز ششم عشق: راز عشق در اين است كه هر روز كاري كني كه شريك زندگيت را خوشحال كند ، كاري مثل دادن هديه اي كوچك ، تحسين ،لبخندي از روي محبت . نگذار كه جويبار محبت تان از كمي باران ، بخشكد .

راز هفتم عشق:راز عشق در اين است كه حقيقت اصلي عشق ، يعني تفكر را از ياد نبري . آيا يك رابطه ي دراز مدت ، مهمتر از اختلافات كوچك و زود گذر نيست ؟

راز هشتم عشق:راز عشق در اين است كه مانع بروز هيجانات منفي در وجودت شوي ، و صبر كني تا خونسردي را دوباره به ذست آوري . با اين كه احساس جلوه ي الهام است ، اما شخص عصباني نمي تواند چيز ها را با وضوح درك كند . قلبت را آرام كن تنها به اين وسيله مي تواني چيز ها را همان طور كه هستند ، دريابي .

 
راز نهم عشق:راز عشق در اين است كه طرف مقابلت را تحسين كني . هرگز با فرض اين كه خودش اين چيزها را مي داند ، از تحسين كردن غافل مشو . مشكلي پيش نخواهد آمد اگر بارها با خلوص نيت بگويي : دوستت دارم . گرچه احساسات بشري به قدمت نسل بشر است ، اما كلمات همواره تازه و جوان خواهند ماند

راز دهم عشق: راز عشق در اين است كه در سكوت دست يكديگر را بگيريد . كم كم ياد مي گيريد كه بدون كلام رابطه برقرار كنيد .

 راز يازدهم عشق:راز عشق در اين است كه به عشق ، بيش از يكديگر احترام بگذاريد ، زيرا عشق هديه ي ازلي خداوند است .

راز دوازدهم عشق:راز عشق در توجه كردن به لحن صداست . براي تقويت گيرايي صدا ، بايد آن را از قلب بيرون بياوري ، سپس رهايش كني تا بلند شود و به سمت پيشاني برود . تارهاي صوتي را آرام و رها نگه دار . اگر احيايات قلبي ات را به وسيله ي صدا بيان كني ، آن صدا باعث ايجاد شادي در ديگري خواهد شد.

راز سيزدهم عشق:راز عشق در اين است كه از يكديگر انتظارات بيجا نداشته باشيد ، زيرا نقص همواره جزء لاينفك بشر است . ذهنت را براي ارزشهايي متمركز كن ، كه شما را به يكديگر نزديك تر مي كند ، نه براي مسائلي كه بين شما را فاصله مي اندازد.

راز چهاردهم عشق: راز عشق در اين است كه حس تملك را از خود دور كني . در حقيقت هيچ كس نمي تواند مال كسي شود . شريك زندگيت را با طناب نياز نبند . گياه هنگامي رشد مي كند كه آزادانه از هوا و نور آفتاب استفاده كند .

راز پانزدهم عشق: راز عشق در اين است كه شريك زندگيت را در چارچوبي كه خودت مي پسندي حبس نكني. عيبجويي باعث تباهي مي شود. همه چيز را همان طور كه هست بپذير ، تا هر دو شاد باشيد . قانون طلايي اين است : نقاط قوت را تقويت كن ، و ضعف ها را نه تقويت كن، و ضعف ها را ،نه تقويت كن نه تقبيح. هرگز سعي نكن با سوزاندن ،جلوي خونريزي زخم را بگيري .

تا  بعد  هنوزم هست

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 7 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

چشمان تو

حس غریب چشمان تو را هنوز به خاطر می آورم.

هنوز هم خاطرات روزهای با تو بودن را دوست دارم و به احترام می گذارم.

حس غریب چشمان تو.........

نمی دانم چرا؟

گریه نمی کنم تا درد در دلم فزونی گیرد.

درد زیبایی به من هدیه کردی.

دردی که تا آخر عمر از یاد نخواهم برد.

هنوز هم ب تو فکر می کنم و به امید بازگشتت نشسته ام.

می خواهم با این درد بمیرم.

رویای من  آیا باز می گردی....

رویای من آیا باز می گردی....

رویای من آیا باز می گردی....

رویای من آیا باز می گردی....

رویای من آیا باز می گردی....

رویای من آیا باز می گردی....

رویای من آیا باز می گردی....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 9 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

عشق ویروسی

چیزی که تو مملکت ما زیاد شده چیزی نیست جز عشق وعاشقی هر کس با یک نگاه یا صدا عاشق میشه ویا برعکس متنفر میشه!

اصولا گیرندههای رومانتیک قلب  ما ایرونیها خیلی آنتن دهیش قویه وخودکار وفوری  جواب می ده

اون چیزی که این روزها ما اسمشو گذاشتیم عشق چیزی جز یه ویروس نیست ویروسی که از راه چشمها  آهنگ صدا نوشته ها و تصاویر منتقل میشه و بسیار خطرناکه .....

وقتی این ویروس  خوشگل وارد تن آدم میشه یه رشته اتفاقاتی  به این شرح صورت می گیره 

۱- بالا رفتن دمای بدن ( یه چیزی تو مایه های تب)

۲- افزایش ضربان قلب  اضطراب و هیجان

۳- کم اشتهایی و یا بر عکس

۴-تمایل شدید به شماره گیری تلفن

۵- تمایل به خندیدن یا گریه شدید

۶-افزایش شدید میل به خودکشی

۷-فوران آههای متمادی از ته دل

۸-فعالیت بیش از اندازه سلولهای تصویر سازو تخیل مغز

۹-قاطی کردن شب و روز هفته ماه سال پارکینسون موضعی مغز

۱۰- نیاز شدید به محبت و آب قند

۱۱-توجه بیشتر به آیینه و وسواس بیشتر

۱۲- مبتلا شدن به بیماریهای از قبیل کم حرفیسم .. ورمیسم چشمی و.....

۱۳-افسردگی و....  مرگ 

همانطور که مشاهده کردید  این ویروس من وتو حالیش نیست بیرحم و نامرده  توی تنه هر کی بیفته فیتیله پیچش میکنه هیچ جور  هم درمون نمیشه مگر اینکه یه جورای خاص دوباره به تن کسی بر گردونده  بشه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 1 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

اگه باز ببينمت

اگه باز ببينمت
حرفام ديگه تکراري نيست
چون که نمي گم اين دفعه
 دوست دارم اي نازنين
خراب شد اين جمله ديگه
نفرت جاي عشق رو گرفت
برای یک بار هم شده ، چشماتو رو هم میذاری؟
پیش خودت فکر بکنی ، چقدر اونو دوسش داری؟
 
برای یک بار هم شده ، خوبیهاشو حدس میزنی؟
پیش خودت فکر بکنی ، دلش رو هرگز نشکنی؟
 
برای یـک بـار هم شده ، اشکـا شـو یـادت مـیاری؟
پِیــش خودت فــکر بکـنی ،  هر گز اونا رونـبـیـنـی؟
 
برای یک بار هم شـده ، دسـتاشو خــاطــر مــیا ری؟
پـیـش خودت فکــر بـکنی ، نوازشـها از اون دیــدی؟
 
بــرای یــک بـار هـم شــده، وجودشــو بـــاور داری؟
پــیش خـودت فـکر بکـنی، بـدون اون چــی کم داری؟
 
 (( بــرای یـک بارهـم شـده، ((بهش بگو دوسش داری
پیش خودت هـی فکر نکن، این بار زمان رو کم داری
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 6 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

شاید واقعا کمتر کسی بتونه بفهمه

 وقتی با تموم وجودت عاشقی اما باید از همه ی این احساسات  خیلی ساده تر از عاشقیت بگذری .چون فقط وفقط به فکر اونی . بخدا خیلی سخته نگاهتو برای همیشه ازش بدزدی چون اونو دیگه نمیتونی بشناسی .آره واقعا حقیقت داره که وقتی عاشق شدی نباید اون بدونه .خیلی سخته اونقدر سخت که چشماتم دیگه یاریت نمیده ،منم یکی از همون آدما دیگه طاقتم تموم شده چند روز چند ساعت چند سال عاشق بمونم تا کی ؟ هیچ جوری از این موضوع رها نمیشم .اشتباه من اینه که عاشق شدم؟ مگه من خودمو عاشق کردم . چرا اونی که عاشقم کرد به فکر این نبود که یه روزی مثل الان این حق و دارم که با همه ی وجودم فریاد بزنم بابا  پس تکلیف این همه علاقه چی میشه؟ جز اینه که مثل هربار به جای شکوه راهیه دیاری کردمش که پر از دعای سلامتی و خوشبختیشه ؟ جز اینکه خنده های تصنعی مو  بهش تحویل دادم که یه وقت وقت رفتن دلش نلرزه . یه وقت ناراحت نشه . یه وقت دلش نشکنه . مثل هربار . نگاه سردمو به زمین خدا میدوزم و حالا توی تنهایی خودم این حق و پیدا کردم با تموم وجودم گریه کنم ولی دیگه چه فایده وقتی هیچ وقت نتونستم بهش بگم پس حق من چی؟ من از این گریه های یواشکی خسته شدم . چرا نباید بدونه چی به سره دلم اومده؟ مثل همیشه دلم به چشمام و چشمام به فکرم .همه به همه دستور میدن دختر صبور باش گذشت کن . این وسط فقط روحمه که دیگه جونی نداره . و من شرمنده ی چشمام .شرمنده ی دلی که هربار از طرف یکی شکسته .. من چی دارم که از خودم دفاع کنم. جز اینکه سکوت کنم چون عاشقم؟یعنی ارزش و عدالت عشق انقدر کمه؟
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 6 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

تقويم دانشگاهي من

شنبه : همون لحظه اي كه وارد دانشكده شدم متوجه نگاه سنگينش شدم هر جا كه مي رفتم اونو مي ديدم يك بار كه از جلوي هم در اومديم نزديك بود به هم بخوريم صداشو نازك كرد گفت : ببخشيد
 من كه مي دونم منظورش چي بود تازه ساعت 9:30 هم كه داشتم بورد را مي خوندم اومد و پشت سرم شروع به خوندن بورد كرد آره دقيقا مي دونم منظورش چيه اون مي خواد زن من بشه
بچه ها مي گفتن اسمش مريمه
از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون تصميم گرفتم باهاش ازدواج كنم
يك شنبه : امروز ساعت 9 به دانشكده رفتم موقع تو سرويس يه خانمي پشت سرم نشسته بود و با رفيقش مي گفتن و مي خنديدن تازه به من گفت آقا ميشه شيشه پنجرتون رو ببندين من كه مي دونم منظورش چي بود اسمش رو مي دونستم اسمش نرگسه
 مث روز معلوم بود كه با اين خنديدن مي خواد دل منو نرم كنه كه بگيرمش راستيتش منم از اون بدم نمي آد از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون تصميم گرفتم با نرگس هم ازدواج كنم
 دوشنبه : امروز به محض اينكه وارد دانشكده شدم سر كلاس رفتم بعد از كلاس مينا يكي از همكلاسيهام جزوه منو ازم خواست من كه مي دونم منظورش چي بود حتما مينا هم علاقه داره با من ازدواج كنه راستيتش منم از مينا بدم نميآد از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون تصميم گرفتم با مينا هم ازدواج كنم
 سه شنبه : امروز اصلا روز خوبي نبود نه از مريم خبري بود نه از نرگس نه از مينا فقط يكي از من پرسيد آقا ببخشيد امور دانشجويي كجاست ؟
من كه مي دونم منظورش چيه ولي تصميم نگرفتم باهاش ازدواج كنم چون كيفش آبي رنگ بود حتما استقلاليه وقتي كه جريان رو به دوستم گفتم به من گفت : اي بابا !‌ بدبخت منظوري نداشته ولي من مي دونم رفيقم به ارتباطات بالاي من با دخترا حسوديش مي شه حالا به كوري چشم دوستم هم كه شده هر جور شده با اين يكي هم ازدواج مي كنم
چهار شنبه : امروز وقتي كه داشتم وارد سلف مي شدم يك مرتبه متوجه شدم كه از دانشگاه آزاد ساوه به دانشگاه ما اردو اومدند يكي از دختراي اردو از من پرسيد : ببخشيد آقا دانشكده پرستاري كجاست ؟ من كه مي دونستم منظورش چيه اما تو كاردرستي خودم موندم كه چه طور اين دختر ساوجي هم منو شناخته و به من علاقه پيدا كرده حيف اسمش رو نفهميدم راستيتش از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون تصميم گرفتم هر طور شده پيداش كنم و باهاش ازدواج كنم طفلكي گناه داره از عشق من پير مي شه
پنج شنبه : يكي از دوستهاي هم دانشكده ايم به نام احمد منو به تريا دعوت كرد من كه مي دونستم از اين نوشابه خريدن منظورش چيه مي خواد كه من بي خيال مينا بشم راستيتش از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون عمرا قبول كنم
جمعه : امروز ضبح در خواب شيريني بودم كه داشتم خواب عروسي بزرگ خودم رومي ديدم عجب شكوهي و عظمتي بود داشتم انگشتم رو توي كاسه عسل فرو ميكردم و.... مادرم يك هو از خواب بيدارم كرد و گفت برم چند تا نون بگيرم وقتي تو صف نانوايي بودم دختر خانمي از من پرسيد ببخشيد آقا صف پنج تايي ها كدومه ؟ من كه مي دونم منظورش چي بود اما عمرا باهاش ازدواج كنم
 راستش از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون من از دختري كه به نانوايي بياد خيلي خوشم نمياد
شنبه : امروز صبح زود از خواب بيدار شدم صبحانه را خوردم و اودم كه راه بيفتم مادرم گفت : نمي خواد دانشگاه بري امروز جواب نوار مغزت آماده ست برو از بيمارستان بگير
 راستيتش از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون مردم مي گن من مشكل رواني دارم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 6 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

زندگیم بر خلاف آرزوهایم گذشت

روز اول
 به تو گفتم
 نازنینم
 قلب من رمق نداره
واسه موندن
ازباقی ی عمرم به توگفتم
بهترینم
که توهم یه وقت نمیری توی غربت
حتی از دل صبورم
به تو گفتم
که چه آفتی به من زد این زمونه
از غم وغریبی دل
به توگفتم
که دلم تنها نمونه
بی بهونه
زخم کهنه وقدیمی
حالا مونده  توی قلبم
روی آئینه می نویسم
از جدایی ها شکستم...
حالا ازتو می نویسم
که دیگه فرقی نداره
چه توباشی ونباشی
زندگیم ادامه داره
ازکجا باید شروع کرد
تاکجا باید سفر کرد
که دیگه نمونه زخمی
واسه هیچ عاشق ولگرد
.......................................
زندگیم بر خلاف آرزوهایم گذشت ...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 6 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

از خدا خواستم

از خدا خواستم تا دردهايم را از من بگيرد،
خدا گفت: نه!
رها کردن کار توست. تو بايد از آنها دست بکشي.
از خدا خواستم تا شکيبايي ام بخشد،
خدا گفت: نه!
شکيبايي زاده رنج و سختي است.
شکيبايي بخشيدني نيست، به دست آوردني است.
از خدا خواستم تا خوشي و سعادتم بخشد،
خدا گفت: نه!
من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوري.
از خدا خواستم تا از رنج هايم بکاهد،
خدا گفت: نه!
رنج و سختي ، تو را از دنيا دورتر و دورتر، و به من نزديکتر و نزديکتر مي کند.
از خدا خواستم تا روحم را تعالي بخشد،
خدا گفت: نه!
بايسته آن است که تو خود سر برآوري و ببالي اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوي.
من هر چيزي را که به گمانم در زندگي لذت مي آفريند از خدا خواستم و باز گفت: نه.
من به تو زندگي خواهم داد، تا تو خود از هر چيزي لذتي به کف آري.
از خدا خواستم ياري ام دهد تا ديگران را دوست بدارم، همانگونه که آنها مرا دوست دارند.
و خدا گفت: آه، سرانجام چيزي خواستي تا من اجابت کنم
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 6 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

یاد

جای دسته گلی که فردا بر قبرم نثار می کنی ……….امروز با شاخه گلی کوچک یادم کن
 
 به جای سیل اشک که فردا بر مزارم می ریزی ……….امروز با تبسمی شادم کن
 
 به جای آن متن های تسلیت گونه که فردا در روزنامه ها برایم می نویسی …..
 
 امروز با پیام کوچکی خوشحالم کن
 
 من امروز به تو نیاز دارم نه فردا………
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 1 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

فکر

نميدونم چند نفر تو اين دنيا هستن
که هيچ کس رو ندارن
نميدونم چند نفر  هستن
که  هميشه تنهان
نميدونم چند نفر هستن
که کسي نيست به درد دلشون گوش کنه
نميدونم چند نفر هستن
که وقتي بغض تو گلوشون گير ميکنه
کسي نيست بهشون بگه
گريه کن عزيزم سبک ميشي
نميدونم چند نفر هستن
که کسي نيست بهشون بگه
دوست دارم
نميدونم چند نفر هستن
که وقتي گريه ميکنن کسي نيست رو سرشون دست بکشه
نميدونم چند نفر هستن
که تو سرماي زندگي کسي نيست که دست گرمش رو بگيرن
نميدونم چند نفر هستن
که کسي منتظرشون نيست
نميدونم چند نفر هستن
که کسي بهشون فکر نميکنه
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 1 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

نوشته ای متفاوت

نوشته ای متفاوت

 
 
 هميشه در نوشته های من خدا حضور داشته است
 چون خدا همچون دختر بچه کوچکی در درون من نفس می کشد
 و در تمام نوشته های من ؛‌ شيطان هم حضور داشته است
 چون شيطان همچون سوسکی سياه با شاخک های دراز در درون تاريک های درون من لانه کرده است
 دختر بچه کوچک از سوسک سياه نمی ترسد ولی از آن بدش می آيد
 يکبار دختر کوچک درونی من به من گفت اگر آن سوسک نبود الان برای خودش خانمی شده بود
 سوسک سياه نفرت انگيز  من از چاه های متعفن درونی خودم متولد شده است
 و دختر بچه کوچک هم  در بطن  اندک خوبی هايی که دارم  رشد می کند
 من حامل خدا و شيطانم
 و در تمامی کارها و حرف ها و نوشته هايم آثاری از اين دو را به همراه دارم
 دخترک زيبا و کوچک درونی من دستانی کوچک و لطيف با انگشتانی کشيده دارد
 و چشمانی درشت  و زلال و هميشه مرطوب
 و من گاهی ناخواسته اذيتش می کنم
 و او به جای گريه کردن سکوت می کند و نوازشم می کند
 و من از اين سکوت و نوازش او ؛‌ به گريه می افتم
 و سوسک سياه در لحظه های گريه من در ته عميق ترين چاله هايی که نور را يارايی برای رسيدن به آنجا نيست مخفی می شود
 و با کرک های زمخت پاهای کلفتش سعی می کند چاله را عميق تر کند
 دختر کوچک درونی من هيچگاه سوسک را نمی کشد
 دختر کوچک درونی من نور را دوست دارد و من گاهی تمام دريچه ها را برويش می بندم
 درون من گاهی شبيه سياهچاله های متعفنی می شود که خودم هم از آن گريزانم
 و گاهی دست های کوچک دختر بچه کوچک درونی من دريچه ها را باز می کند و من دوباره نفس می کشم
 من حامل تمام خوبی ها و حامل تمام بدی هايم
 دختر کوچک درونی من عاشق من است و من بيشتر اوقات او را از خود دور می کنم
 دختر کوچک درونی من دوست دارد زودتر بزرگ شود و دست مرا بگيرد و با خودش ببرد به دشتی که تمام وسعتش سبز و لاجورديست
 و من گاهی فراموش می کنم که او برای بزرگ شدن به چيزهايی نياز دارد
 من همه چيز را می دانم و هيچ چيز را نمی فهمم
 و اين عميقا تاسف بار است .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 1 بعد از ظهر  توسط وحید  |